تبليغاتX
topolak


topolak



فواید بوسه در روابط زنا شویی

اگر چشم مدخل روح باشد، آنوقت میتوان گفت که لب هم راهرو ذهن اسـت. مــا افکار خود را با یک لبخند انتقال می دهیم، عشق را در کلمـات می گنجانیم و علایق خود را با بوسه ابراز می نماییم. در یک بوسه مطالب عمیقی وجود دارد که بیان آن ها فرای لغات و کلمات است و

..............................................................

سلام خوبین؟خوشین؟این دانستنیها به نظرم جالب اومد خواستم شما هم بخونین شاید به دردتون خورد اشتباه نکن همین ۳خط نیست ادامه اشو باید بری تو یه وب دیگه بخونی اگه نظر هم بدی 

واسمون لطف میکنی اخه اون وب منو یکی از دوستامه

 

mopolak 

دوستون دارم التماس دعا بای بای

نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت 1:2 توسط sheytonak| |

ارزشمند ترین چیزهای زندگی معمولا دیده نمی شوند و یا لمس نمی گردند بلکه در دل حس می شوند

پس از 21 سال زندگی مشترک همسرو از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد ان زن مادرم بود که 19 سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 نچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم.ان شب به او زنگ زدم تا برای شام و سینما بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده ؟؟؟؟؟؟؟؟او از ان دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد می دانست. به او گفتم :به نظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم.او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد.ان جمعه پس از کار وقتی برای بردنش می رفتم کمی عصبی بودم.وقتی رسیدم دیدم او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود موهایش را جوع کرده بود و لباشی را پوشیده بود که در اخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد .وقتی سوار ماشین می شد گفت به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون می روم و انها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند و نمی توانند برای شنیدن ماوقع امشب منتظر بمانند ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود دستم را چنان گرفته بود که گویی همسر رییس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول سدم.هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاداوری خاطرات گذشته به من می نگرد به من گفت یادش می اید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران می رفتیم او بود که منوی رستوران را می خواند من هم در پاسخش گفتم که حالا وقت ان رسیده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم.هنگام شام مکالمه قابل قبولی داشتیم هیچ چیز غیر عادی بین ما ردو بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و انقدر حرف زدیم که سینما را از دست دادیم وقتی اورا به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم..وقتی به خانه بر گشتم همسرم از من پرسید که شام بیرون با مادرم خوش گذشت من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از انچه که می توانستم تصور کنم.چند روز بعد مادرم در اثر حمله قلبی شدید در گذشت و همه چیز بسیار سریعتی از ان واقع شد که بتوانم کاری کنم کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در ان شب انجا غذا خوردیم به دستم رسید. یادداشتی هم به این مضمون بدان الصاق شده بود:"نمی دانم که ایا در انجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو یکی برای همسرت و تو هرگز نخواهی فهمید ان شب برای من چه مفهومی داشته است دوستت دارم پسرم" در ان هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که به موقع به عزیزانمان بگوییم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته انهاست به انها اختصاص دهیم زیرا هرگز نمی توان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود

منبع:3jokes

نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 4:30 توسط sheytonak| |

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی ابله سختی گرفت بستری شد و نامزد وی به عیادتش رفت

 در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید بیماری زن شدت گرفت ابله تمام صورتش را پوشاند

 مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم خود می نالید موعد عروسی

 فرا رسید زن نگران صورت خود که ابله انرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که نابینا شده بود

 همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد۲۰سال بعد 

 ازدواج زن از دنیا رفت مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.

 

                    همه تعجب کردند او گفت:"من کاری جز شرط عشق را بجا نیاوردم"

 

                                                                               منبع: http://nice.3jokes.com                

نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 23:54 توسط sheytonak| |

نگاهم به سقف خیره مانده برای تار عنکبوتی که بر سقف اتاق خودنمایی می کند خوشا به حالش خوشا به حال تار عنکبوت سقفمان او هیچ نقشی در بازی روزگار ندارد او نمی بیند دل تنگی روزگار نمی فهمد چند روزی می اید و می رود هیچ کس برای امدنش جشنی نمی گیرد و برای رفتنش هیچ چشمی نمی گرید

دوست دارم چنین زیستنی را می خواهم باور کنم که روزگار دلتنگی ندارد می خواهم درک کنم که زندگی یک تار عنکبوت را لمس کنم نبودن را در عین بودن نیستی را در عین هستی

 

نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 1:37 توسط sheytonak| |

Ring my bell, ring my bells..

بهم یاد آوری کن
Ring my bell, ring my bells.

بهم یاد آوری کن
Ring my bell, ring my bells..

بهم یاد آوری کن
Ring my bell, ring my bells..

بهم یاد آوری کن

Sometimes you love it

گاهی اوقات عاشقشی
Sometimes you don't

گاهی اوقات نه
Sometimes you need it and you don't wanna let go..

بعضی وقتا هم بهش نیاز داری و نمیخوای از دستش بدی

Sometimes we rush it

بعضی وقتا بخاطرش عجله می کنیم
Sometimes we fall

بعضی وقتا موفق نمیشیم
It doesn't matter baby we can take it real slow..

اما اصلا مهم نیست عزیزم، میتونیم سخت نگیریم

Cause the way that we touch is something that we can't deny

چون این نوازشها رو هیچکدوممون نمیتونیم نا دیده بگیریم
And the way that you move oh it makes me feel alive

و اون راه رفتنت به من احساس زنده بودن میده
Come on

عجله کن

Ring my bell, ring my bells..

بهم یاد آوری کن
Ring my bell, ring my bells..

بهم یاد آوری کن
You try to hide it

سعی می کنی مخفیش کنی
I know you do

میدونم که این کارو می کنی
When all you really want is me to come and get to

وقتی تمام چیزی که میخوای من هستم

You move in closer

به من نزدیک میشی
I feel you breathe

نفسهات رو احساس می کنم
It's like the world just disappears when you around me oh

وقتی کنار منی احساس می کنم دنیا محو میشه

Cause the way that we touch is something that we can't deny , oh yeah!

چون این نوازشها رو هیچکدوممون نمیتونیم نا دیده بگیریم
And the way that you move oh it makes me feel alive

و اون راه رفتنت به من احساس زنده بودن میده
Come on

عجله کن

Ring my bell, ring my bells..

بهم یاد آوری کن
Ring my bell, ring my bells.

بهم یاد آوری کن
Ring my bell, ring my bells..

بهم یاد آوری کن
Ring my bell, ring my bells..

بهم یاد آوری کن

I say you want, I say you need

میدونم میخوای، میدونم بهش نیاز داری
I can tell by your face, you know the way it turns me on

I say you want, I say you need

میدونم میخوای، میدونم بهش نیاز داری
I will do what it takes, I would never do you wrong

هر کاری لازم باشه انجام میدم، همیشه با تو روراست خواهم بود
Cause the way that we love is something that we can't fight oh yeah

چون عشقی که بین ما وجود داره رو نیشه نادیده گرفت
I just can't get enough oh you make me feel alive so come on
از تو سیر نمیشم، آه، به من احساس زنده بودن میدی
Ring my bell, ring my bells..

بهم یاد آوری کن
Ring my bell, ring my bells..

بهم یاد آوری کن
I say you want, I say you need

میدونم میخوای، میدونم بهش نیاز داری
Ring my bell, ring my bells..

بهم یاد آوری کن
Ring my bell, ring my bells..

بهم یاد آوری کن
I say you want, I say you need

میدونم میخوای، میدونم بهش نیاز داری
Ring my bell, ring my bells.

بهم یاد آوری کن

                                                                   

                                                                                   با تشکر از کوپولک

نوشته شده در جمعه 23 مرداد1388ساعت 13:32 توسط sheytonak| |

تکيه به شونه هام نکن من از تو افتاده ترم

 

       ما که به هم نمي رسيم بسه ديگه بزار برم

 

    کي گفته بود به جرم عشق يه عمري پرپرت کنم

 

    حيف تو نيست کنج قفس چادر غم سرت کنم

 

      من نه قلندرشبم نه قهرمان قصه ها

 

    نه برده اي حلقه به گوش نه ناجي فرشته ها

 

    من عاشقم همين و بس غصه نداره بي کسيم

 

    قشنگيه قسمت ما ست که ما به هم نمي رسيم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 16:3 توسط sheytonak| |

زيباترين تصويري که در زندگيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود.

 

زيبــــــاترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني توبود.

 

زيبــــــــــاترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود.

 

زيــــــــباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود.

 

زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود.

 

زيبــــــاترين هديه عمرم محبت توبود .

 

زيباترين تنهاييم گريه براي توبود .

 

زيباترين اعترافم عشق توبود.

نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 1:3 توسط sheytonak| |

با عذر خواهی فراوان از وبلاگ  http://www.aloneboys0141.blogfa.com

 

چقدر خوبه ادم يکي را دوست داشته باشه نه به خاطر اينکه نيازش رو برطرف کنه نه به خاطر اينکه کس ديگري رو نداره نه به خاطر اينکه تنهاست و نه از روي اجبار بلکه به خاطر اينکه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره

نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت 0:28 توسط sheytonak| |

رفتی

و بعد از رفتنت

 در خود شکستم

از تو تنها چيزي که برايم به جا ماند خاطرات با تو بودن بودنست

و اين شکستن بابت رفتن تو پايان تمام حقايق زندگيم بود

کاش شکستنم را ديده بودي !!

کاش بودي و مي ديدي که هنوز با ديده پر ز اشک چشم به در دوخته ام !!

هنوز با تمام وجود حست مي کنم...

حس با تو بودن و در کنار تو بودن !!

حال که نيستي با تنهايي خو گرفته ام ....

دردهايم را براي ديوار زمزمه مي کنم

تا کمي غم دلم در فراقت سبک شود.....!

نمي دانم آيا بازمي گردي ؟!!

آيا فرصت شيريني ديگر را به من هديه مي کني ؟

کاش مي آمدي و اين بار تنهايي را با با تو بودن معامله مي کردم!

هر شب بالشم از اشک ديده خيس است

ياد تو تنها خوابيست که هر شب به چشمان خسته من مي آيد

هر شب احساس مي کنم که در کنارم هستي

اما هنگامي که چشم باز مي کنم و خود را تنها مي بينم

جاي خاليت را در آغوش مي فشارم و مي گريم !!

ولحظات عمر من اکنون تبديل به روزهاي غمگيني شده است

که مرا به اوج نابودي مي کشاند

با تمام وجود مي دانم که ديگر باز نمي گردي

اما باز مي گويم با بغضي در گلو که از رفتنت در خود شکستمswoon2.gif


نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت 1:8 توسط sheytonak| |

از هر کی پرسیدم عاشق واقعی کیست؟!don-t_mention.gif

گفت : عاشق واقعی کسی است که واسه دیدن و شنیدن صدای معشوق لحظه شماری کند،

همیشه بخواد با اون باشه و هر لحظه دلتنگش بشه !connie_49.gif

اما به نظر یکی از دوستای گلم عاشق واقعی کسیه که فقط خوشبختی معشوقش رو بخواد ،In Love

و هیچ وقت ادعا نداشته باشه که اون فقط مال خودشه .

عاشق واقعی کسیه که معشوقش توی خونه قلبش باشه نه خونه ی واقعی ،

تصویرش همیشه تو شبکیه ی ذهنش حک شده باشه نه شبکیه ی چشمش ،

صداش همیشه پرده ی ذهنش رو به ارتعاش در بیاره نه پردهی گوششو ،give_heart.gif

همیشه و هر لحظه به یادش زندگی کنه نه اینکه فقط باهاش باشه.

عاشق واقعی کسیه که ظاهر معشوقش رو نخواد ، باطن معشوقو بخواد . give_heart.gif

عاشق یه تصویر و یه نقاشی نباشه Painter، عاشق طنین صدای معشوق نباشهCell Phone ،

بلکه باید عاشق فکرش ، قلبش و ادبو معرفت و هنر او باشد.

نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 0:3 توسط sheytonak| |

I'm walking away, from the troubles in my life
I'm walking away, oh to find a better day
I'm walking away, from the troubles in my life
I'm walking away, oh to find a better day
I'm walking away

بیخیال میشوم.... 

از همه ی دردسرهایی که در زندگی ام دارم میگذرم.

بیخیال میشوم تا روز بهتری پیدا کنم.

از همه ی دردسرها یی که در زندگی دارم میگذرم.

بیخیال میشوم تا روز بهتری پیدا کنم.

بیخیال میشوم.

 Sometimes some people get me wrong, when it's something I've said or done
Sometimes you feel there is no fun, that's why you turn and run
But now I truly realize, some people don't wanna compromise
Well, I saw them with my own eyes spreading those lies, and
Well I don't wanna live a lie, too many sleepless nights
Not mentioning the fights, I'm sorry to say lady

 گاهی بعضی از مردم وقتی چیزی که من گفته ام یا انجام داده ام مرا به اشتباه می اندازد.

گاهی حس میکنی آنجا هیچ سرگرمی نیست برای همین برمیگردی و میدوی.

اما اکنون من واقعا تشخیص میدهم بعضی از مردم نمیخواهند مصالحه کنند.

خب من آنها را با چشمان خودم پخش شدن آن دروغها را دیده ام و

خب نیمخواهم با دروغ زندگی کنم خیلی از شبهای بدون خواب

دعواها را ذکر نمیکند ،بانو متاسفم که میگویم............

 I'm walking away, from the troubles in my life
I'm walking away, oh to find a better day
I'm walking away, from the troubles in my life
I'm walking away, oh to find a better day
I'm walking away

 از همه ی دردسرهایی که در زندگی ام دارم میگذرم.

بیخیال میشوم تا روز بهتری پیدا کنم.

از همه ی دردسرها یی که در زندگی دارم میگذرم.

بیخیال میشوم تا روز بهتری پیدا کنم.

بیخیال میشوم.

 Well, I'm so tired baby
Things you say, you're driving me away
Whispers in the powder room baby, don't listen to the games they play
Girl I thought you'd realize, I'm not like them other guys
Cause I saw them with my own eyes, you should've been more wise and
Well I don't wanna live a lie, too many sleepless nights
Not mentioning the fights, I'm sorry to say lady

 خب من خیلی خسته ام عزیزم

با چیزهایی که تو گفتی مرا دور کردی.

عزیزم زمزمه ها در توالت ،به بازی که آنها میکنند گوش نده.

عزیزم فکر کردم تو میفهمی من کسان دیگری را دوست ندارم.

چون با چشمان خودم آنها را دیده ام باید بیشتر عاقل باشی و

نمیخواهم با دروغ زندگی کنم خیلی از شبهای بیخوابی

از دعواها چیزی نمی گویند متاسفم که میگویم بانو...

                                                                                            با تشکر از کوپولک

 

نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 1:56 توسط sheytonak| |

دو دوست پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند.بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختندیکی از آنها از خشم بر چهره دیگری سیلی زد.

دوستی که سیلی خورده بود سخت ازرده شد ولی بدون آن که چیزی بگوید روی شنهای بیان نوشت:

(( امروز بهترین دوستم بر چهره ام سیلی زد.))

آن دو در کنار یکدیگر به راه خود ادامه داداند تا به یک آبادی رسیدند .تصمیم گرفتند قدری آن جا بمانند و

کنار برکه اب استراحت کنند. .

ناگهان شخصی که سیلی خورده بود ، لغزید و در برکه افتاد . نزدیک بود غرق شود که دوستش به

کمکش شتافت و او را نجات داد.

بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد :(( امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد .))

دوستش با تعجب از او پرسید ، بعد از آنکه با سیلی تو را آزردم تو آن جمله را روی شنهای صحرا نوشتی

ولی حالا این جمله را روی صخره حک میکنی؟

دیگری لبخند زد و گفت : وقتی کسی ما را آزار می دهد باید آن را روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای

بخشش آن را پاک کنند ، ولی وقتی کسی محبتی در حق ما میکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یاد ها ببرد.pardon.gifdance3.gif

نوشته شده در شنبه 22 فروردین1388ساعت 2:14 توسط sheytonak| |

این دیوانگست ...

که از همه ی گلهای رز تنها به خاطر این که خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم .
این دیوانگیست ...
که همه ی رویا های خود را تنها به خاطر اینکه یکی از انها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم.
این دیوانگیست ...
که امیدخود را به همه چیز از دست بدهیم ،به خاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم.
این دیوانگیست ...
که از تلاش و کوشش دست بکشیم به خاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است.
این دیوانگیست...
که همه دستهایی را که برای دوستی به سویمان دراز می شوند را به خاطر اینکه یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم.
این دیوانگست....
که هیچ عشقی را باور نکنیم ، به خاطر اینکه در یکی از انها به ما خیانت شده است ...
این دیوانگیست ...
که همه ی شانس هارا لگد مال کنیم به خاطر اینکه در یکی از تلاشهایمان نا کام مانده ایم ..

این دیوانگیست .................................girl_to_take_umbrage2.gifhysteric.gifstop.gif

 Click to view full size image

 

نوشته شده در شنبه 15 فروردین1388ساعت 2:14 توسط sheytonak| |

يك روز سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد.شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن از سوراخ كوچك ايجاد شده درپيله نگاه كرد.سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و نمي تواند ادامه دهد.آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله را باز كرد
پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما بدنش ضعيف و بالهايش چروك بود.
آن شخص باز هم به تماشاي پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بالهاي پروانه باز،گسترده و محکم شوند
و از بدن پروانه محافظت كنند.هيچ اتفاقي نيفتاد!در واقع پروانه بقيه عمرش به خزيدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند.چيزي که آن شخص با همه مهربانيش نميدانست اين بود کهمحدوديت پيله و تلاش لازم براي خروج از سوراخ آن، راهي بود که خدا براي ترشح مايعاتي از بدن پروانه به بالهايش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز کند.

گاهي اوقات تلاش تنها چيزيست که در زندگي نياز داريم اگر خدا اجازه مي داد که بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم، به اندازه کافي قوي نبوديم و هرگز نميتوانستيم پرواز کنيم.

نوشته شده در یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 0:26 توسط sheytonak| |

يادته يه روز بهم گفتي:

هر وقت خواستي گريه کني

برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه.

و بهت بخنده، گفتم: اگه بارون نبود چي ؟

گفتي : اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمون هم گريش ميگيره.

گفتم: يه خواهش دارم، وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار.

گفتي: چشم، حالا امروز من دارم گريه ميکنم اما آسمون نمی باره،

تو هم اون دور دورا ايستادي و بهم ميخندي.

دلم بدجوري گرفته..هر طرف كه نگاه ميكنم تو رو ميبينم.

عطرتو حس ميكنم ...اما تو نيستي 

 ميترسم دستاتو تو دستم بگيرم.

ميترسم بلور انگشتاتو بشكنم.

مي ترسم تو هم مثل من بوي تنهايي و غربت بگيري.

مي ترسم اين بغض به تو هم سرايت كنه.

 می ترسم...

سلام دوستای گلم عیدتون مبارک سال خوب و خوشی رو براتون آرزو میکنم ایشالله به آرزوهاتون برسین.

نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 15:10 توسط sheytonak| |

تو رو دوست ندارم … نه دوستت ندارم

اما...اما

نمی دونم چرا وقتی نیستی غصم می گیره

حسودیم می شه به اون آسمون آبی بالا سرت

 اون ستاره هایی که واسه ی تو چشمک می زنن

 به خدا من حسود نیستم

نمی دونم چرا کارات همشون واسم قشنگن

نمی دونم چرا اونایی که دوسشون دارم مث تو نیستن؟

دوستت ندارم اما

وقتی نیستی از همه چی متنفر می شم

باور کن دوستت ندارم

اما نمی دونم چرا چشای نازت

میاره آسمونو یادم

 حیف که هیشکی به دل ساده ی من حتی یه نیگای کوچولو هم نکرد

حتی تو... اصلا می دونی باهام چیکار کردی؟

تو . . مث همیشه بی خیال

من توقعام رو زندونی می کنم توی یه پستوی تاریک

دیگه حتی ازت توقع راس گفتنو هم ندارم

می دونم که دیگه دوستت ندارم

اما نمی دونم چرا همه خندیدن بهم

 واااای نکنه منو دیده باشن؟!!!

نکنه؟؟؟

آره دیدنم وقتی چشای خیسم رفتنتو با گریه تعقیب می کرد

نمی دونم چرا با اینکه اصلا دوستت نداشتم اما نگام به جاده خشکید؟

اما کی باورش می شه قصه ی دروغی نفرتمو؟

آره؛ بازم خودمو به خنگی زدم

ولی تو باور کن

که... که.......که

دوستت دارم....
نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 10:59 توسط sheytonak| |

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره

نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 10:54 توسط sheytonak|

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو
 
 از او رسم محبت بياموزي.....عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن
 
 چشمهاست ......عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس
 
 زندگي است. .....عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که
 
مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني...
نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387ساعت 10:37 توسط sheytonak| |

يكي داشت ويكي نداشت

اوني كه داشت توبودي واوني كه تورونداشت من

يكي خواست ويكي نخواست

اوني كه خواست توبودي واونيكه بي توبودن رونخواست من

يكي آوردويكي مياورد

اوني كه آوردتوبودي واونيكه به جزتوبه هيچ كسي ايمان نيورد من

يكي موندويكي نموند

اوني كه موندتوبودي واوني كه بدون تونمي تونست بمونه من

يكي رفت ويكي نرفت

اوني كه رفت توبودي واوني كه به خاطرتوتوقلب هيچكي نرفت من

.........

نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387ساعت 10:29 توسط sheytonak|

چه احساس قشنگیه وجود عزیزی رو کنارت حس کنی

دستاشو تو دستت بگیری... باهاش قدم بزنی...

صداشو بشنوی... بودنش رو کنارت حس کنی...

چه احساس نازنین و شیرینیه رو به روی کسی که دوسش داری بشینی...

چشماشو نگاه کنی تا عمق وجودت از یه گرمای عجیب آب بشه...

قلبت پر تپش بشه... انگار داره از سینت کنده میشه...

چه احساس عجیبیه.......

وقتی بخوای با انگشتات صورتشو حس کنی...

با موهاش بازی کنی....

خدای من.... باورکردنی نیست....

اونی که می خوای... اونی که دوسش داری...

کنارت باشه... باهات باشه... هم راهت... هم پات باشه...

باور کردنی نیست......!!!؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 1:53 توسط sheytonak| |


من یه شکلات گذاشتم تو دستش٬ اونم یه شکلات گذاشت تو دستم. من بچه بودم اونم بچه بود. سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد٬ دید که منو میشناسه. خندیدم. گفت:دوستیم؟ گفتم: دوست دوست. گفت: تا کجا؟ گفتم: دوستی که تا نداره... گفت: تا مرگ! خندیدم و گفتم: من که گفتم تا نداره... گفت: باشه٬ تا پس از مرگ! گفتم: نه نه نه نه... تا نداره... گفت: قبول٬ تا اونجایی که همه دوباره زنده میشن؛ یعنی زندگی پس از مرگ٬ بازم با هم دوستیم تا بهشت تا جهنم تا هر کجا که باشه من و تو با هم دوستیم. خندیدم و گفتم: تو براش تا هر کجا که دلت می خواد تا بذار٬ اصلآ یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا اما من اصلآ براش تا نمیذارم... نگام کرد نگاش کردم. باور نمی کرد. می دونستم اون می خواست حتما دوستی ما تا داشته باشه٬ دوستیِ بدون تا رو نمی فهمید...

گفت: بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم. گفتم: باشه تو بذار. گفت:

***شکلات***

هر بار  که همدیگرو ببینیم یه شکلات مال تو یه شکلات مال من٬ باشه؟ گفتم: باشه. هر بار یه شکلات می ذاشتم تو دستش٬ اونم یه شکلات تو دست من می ذاشت٬ باز همدیگرو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم٬ دوستِ دوست. من شکلاتمو باز می کردم میذاشتم دهنم و تند و تند می مکیدم. می گفت: شکمو٬ تو دوستِ شکموی منی. اون شکلاتشو می ذاشت توی یه صندوقچه کوچولوی قشنگ. می گفتم: بخورش. می گفت: تموم میشه٬ می خوام تموم نشه برای همیشه بمونه. صندوقش پر از شکلات شده بود٬ هیچ کدومشو نمی خورد. من همشو خورده بودم. گفتم: اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما اونوقت چی کار میکنی؟ گفت: مواظبشون هستم. می گفت: میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلاتامو می ذاشتم تو دهنم و میگفتم نه نه نه نه...

تا نداره... دوستی که تا نداره!

 یک سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال... بیست ساله شده. اون بزرگ شده منم بزرگ شدم. من همه شکلاتامو خوردم٬ اون همه شکلاتاشو نگه داشته. اون اومده امشب که خداحافظی کنه... می خواد بره... بره اون دور دورا... میگه: میرم  اما زود بر می گردم... *من که می دونم میره و بر نمیگرده... یادش رفت شکلات به من بده. من که یادم نرفته بود. یه شکلات گذاشتم کفِ دستش و گفتم: این برای خوردنه٬ یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش اینم آخرین شکلات برای صندوقچه کوچیکت. یادش رفته بود صندقی داره برای شکلاتاش٬ هر دو تا رو خورد... خندیدم... می دونستم دوستی من تا نداره... می دونستم دوستی اون تا داره مثل همیشه... خوب شد همه شکلاتامو خوردم اما اون هیچکدومو نخورده... حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده٬ چـی کــار می کنـــه...!؟

نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 1:45 توسط sheytonak|

روزی به سراغ من آمد و چند شاخه گل سرخ به من داد...

آنقدر خوشحال بود که خودش را در آغوشم انداخت و گفت:

بگو دوستت دارم؟

او را محکم در آغوش گرفتم ولی نگفتم دوستت دارم...

روزی دیگر به سراغم آمد و شاخه گلی به من داد و گفت:

فقط امروز بگو دوستت دارم؟

دستهایش را در دست گرفتم ولی نگفتم دوستت دارم...

چند روزی گذشت و او در بستر بیماری افتاد.

                                         با چند شاخه گل زرد به سراغش رفتم و گفت:

فقط امروز بگو دوستت دارم؟

بوسه ای بر لبانش زدم ولی نگفتم دوستت دارم...

چند روزی گذشت و به سراغش رفتم...

دیدم پارچه ی سفیدی روی صورتش کشیدند...

پارچه را کنار زدم و تازه فهمیدم چقدر دوستش دارم...

 فریاد زدم:

دوستت دارم... چون اگر وجودت نبود زندگی هم نبود...!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 1:26 توسط sheytonak|

 اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیم

ویا از روی خود خواهی فقط خود را پسندیدم

اگر از دست من در خلوت خود گریه کردی

اگر بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردی

گناهم را ببخش

اگر تو مهربان بودی ومن نا مهربان

اگر زخمي چشيدي گاه گاهي از زبان من

اگر آزرده خاطر گشتي از لحن بيان من

گناهم را ببخش

اگر برای دیگران بهاری سبز وبرای تو خزان بودم

گناهم را ببخش

پشیمانی که هستی سالها هم آشیان من

گناهم را ببخش

نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 1:4 توسط sheytonak| |

بال هایت را كجا گذاشتی ؟

 

پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم .
انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستی ، چرا پر زدن را كنار گذاشتی ؟
انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید .
پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی كه نمی دانست چیست . شاید یك آبی دور ، یك اوج دوست داشتنی .
پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم كه پر زدن از یادشان رفته است . درست است كه پرواز برای یك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نكند فراموشش می شود .
پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا این كه چشمش به یك آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه های كوچك انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی .
راستی عزیزم ، بال هایت را كجا گذاشتی ؟
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست !!!!!

 

 

ای خدا می شود بازهم به ما بالهایمان را بدهی...

 

 

 

نوشته شده در جمعه 16 اسفند1387ساعت 0:47 توسط sheytonak| |

خودت را از کسي پس نگير شايد اين تنها چيزيست که او دارد


وقتي ميگويي دوستت دارم اول روي اين جمله فکر کن


شايد نوري را روشن کني که خاموش کردن آن به خاموش شدن او ختم شود

نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 17:14 توسط sheytonak| |

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم


دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت


بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن


تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش


بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام


وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم


وعاشقانه تو را می ستایم
نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 0:23 توسط sheytonak| |

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

نوشته شده در چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 23:58 توسط sheytonak| |

شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد

داشته باش كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.

استاد پرسید: چه آوردی ؟

با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به

امید پیداكردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق یعنی همین...!

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟

استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش

كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی...

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت .

استاد پرسید كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین

درخت بلندی را كه دیدم، انتخاب كردم. ترسیدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

 برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین...!

و این است فرق عشق و ازدواج
"

نوشته شده در چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 22:38 توسط sheytonak| |

 درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند: 

 شادی- غم- غرور-عشق و... 

 روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. 

 همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده وجزیره را ترک می کردند. 

اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود. 

وقتی جزیره به زیر آب فرومی رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را ترک 

 می کرد کمک خواست و به او گفت: 

 آیا می توانم با تو همسفر شوم؟ " 

 ثروت گفت: 

 نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد. " 

 پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست. 

 غرور گفت: 

نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا 

 کثیف خواهی کرد. " 

 غم در نزدیکی عشق بود

 عشق به او گفت

 " اجازه بده تا من با تو بیایم! " 

 غم با صدای حزن آلود گفت

 آه عشق من خیلی ناراحت هستم.احتیاج دارم تا تنها باشم." 

 عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد

 اما او آنقدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید

آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:

 " بیا عشق تو را خواهم برد. " 

 عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد 

  و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد

 وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت 

  وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد

 عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید

 " آن پیر مرد که بود ؟ " 

 علم پاسخ داد

 " زمان " 

 عشق با تعجب پرسید

 " زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟ " 

علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت

 " زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است....... "

نوشته شده در سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 14:8 توسط sheytonak| |

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان، اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود، و به قدر ایمان تو کارگشا می شود، و به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک می شود، و به قدر دل امیدواران گرم می شود...... پدر می شودیتیمان را و مادر. برادر می شود محتاجان برادری را. همسر می شود بی همسر ماندگان را. طفل می شود عقیمان را. امید می شود ناامیدان را. راه می شود راه گم گشتگان را. نور می شود در تاریکی ماندگان را. شمشیر می شود رزمندگان را. عصا می شود پیران را. عشق می شود ..محتاجان به عشق را.

خداوند همه چیز می شود همه کس را. به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهیز از معامله با ابلیس، بشویید قلب قلب هایتان را از هر احساس ناروا. و مغزهایتان را از هر اندیشۀ خلاف و زبانهایتان را از هر گفتار ناپاک و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار... و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها! چنین کنید تا ببینید که خداوند، چگونه بر سر سفرۀ شما، با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند و بربند تاب، با کودکانتان تاب می خورد، و در دکان شما.

 کفه های ترازویتان را میزان می کند و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند....مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود، که به شیطان پناه می برید؟ که در عشق یافت نمی شود که به نفرت پناه می-برید؟ که در سلامت یافت می شود که به خلاف پناه می برید؟ قلبهایتان را از حقارت کینه تهی کنید و با عظمت عشق پر کنید. زیرا که عشق چون عقاب است. بالا می پرد و دور...بی اعتنا به حقیران در روح. کینه چون لاشخور و کر کس است. کوتاه می پرد و سنگین...و جز مردار به هیچ چیز دیگر نمی اندیشد.

گرفته شده از:http://dezire3.blogfa.com(ممنون مهدی جان)

نوشته شده در سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 1:48 توسط sheytonak| |


Design By : Night Skin